7 دیماه 1404
امروز،
سخن از اثری بود
که از دلِ اندیشهی استاد
به مدل بدل شده بود؛
ابزاری
برای واکاوی پتانسیلهای اجتماعی
و رسیدن
به هستهی سختِ هویتیِ ایرانیان.
و درست همینجا بود
که استاد مکثی کرد؛
نه از سر تردید،
بلکه از سرِ دقت.
گفت در این تحقیق،
جای اندیشمندان علوم انسانی خالی است؛
و بیش از همه،
جای اندیشمندان مسلمان.
تأکید داشت
که صرف تکیه بر نامهای غربی
کفایت نمیکند؛
مسئله، فقط ارجاع نیست،
مسئله «دیدن» است.
دیدنِ آنچه
در سنت فکری خودمان
یا نادیده مانده،
یا نانوشته است.
گفت اگر
در میان اندیشمندان اسلامی
نظریهای منسجم
کمتر به چشم میخورد،
نباید عجله کرد
و حکم به فقدان داد.
شاید ضعف،
نه در تجربه،
که در تبدیل تجربه
به نظریه بوده است.
ما حاکمان داشتهایم،
مواجهه داشتهایم،
واکنش داشتهایم؛
اما کمتر نشستهایم
و این زیستهها را
به چارچوبهای فکریِ مدون
درآوردهایم؛
برخلاف غرب
که از دل تجربه،
نظریه ساخته
و آن را انباشته کرده است.
توصیه استاد روشن بود:
این تجربههای تاریخی،
این شیوههای مواجهه،
باید شناسایی و تحلیل شوند؛
نه بهجای نظریات غربی،
بلکه در کنار آنها.
کنار هم نشاندن،
برای مقایسه؛
برای تکمیل؛
برای غنا.
و من،
در همان لحظه فهمیدم
که مسئله پژوهش،
دیگر فقط پاسخ دادن نیست؛
مسئله،
باز کردنِ
جای خالیهاست.